توصیه های ایمنی را جدی بگیرید!

1. در همه لحظاتی که دارید کسی را که دیگران را قضاوت کرده است محکوم می کنید، یادتان باشد همین «محکوم کردنِ قضاوت» هم یک نوع قضاوت کردن است. به بیان غیرساده تر (!)، اگر این حکم کلی را بپذیریم که «قضاوت کردن کار اشتباهی است»، خودمان به نوعی داریم قضاوت می کنیم (خود این حکم کلی یک قضاوت است). حالا اگر این حکم کلی درست باشد، خودش را نقض می کند. چون می گوید قضاوت اشتباه است و در همین حال خودش دارد در مورد قضاوت، قضاوت می کند و حکم به اشتباه بودن آن می دهد. نتیجه اخلاقی این که به جای آن که سینه سپر کنید و صدایتان را توی سرتان بیندازید و در غیراخلاقی و غیرانسانی و بی شرمانه بودن قضاوت دیگران داد سخن بدهید، اصول درست قضاوت کردن را یاد بگیرید و شک نکنید «قضاوت» ویژگی جدانشدنی انسان به عنوان حیوان ناطق (یعنی موجود اهل تفکر و زبان) است و اگر بخواهیم این ناطق (متفکر  و در نتیجه قضاوت کننده) بودن را از او بگیریم تنها چیزی که باقی می ماند یک کلمه است: حیوان!


2. وقتی دارید والدینتان را به خاطر چیزی که هستید سرزنش یا محکوم می کنید، به خاطر بیاورید که آنها هم والدینی داشتند که در شکل گیری شخصیت و عادات و رفتارها و ویژگیهای خوب و بدشان اثر گذاشته اند و آن والدین هم والدینی داشتند و آن  والدین هم والدین دیگری و الی آخر... در ضمن، در این مواقع، می توانید فهرستی از تفاوتهایی که با والدینتان دارید هم تهیه کنید تا متوجه شوید والدین تنها محکومین آنچه شما هستید نیستند!


3. وقتی یک نفر به طور ناگهانی می آید و می پرسد: «فلانی از من رنجیده ای؟» و شما می پرسید: «چه طور؟» و او می گوید: «هیچی همین طوری» و شما می گویید: «کدام رفتار من باعث شده این فکر را بکنی؟» و او جواب دهد: «رفتار خاصی نبوده. کلی پرسیدم»، کنکاش کنید ببینید چه کاری کرده که نگران لو رفتنش است! 


4. وقتی برادرتان مجرد است، هر کاری کرد که بر خلاف میل شما بود یا شما را رنجاند، به شوخی به او بگویید: «این از آن کارهایی است که یک زن داداش، همسرش را برمی انگیزد تا علیه خواهر شوهر انجام دهد.» به این ترتیب، وقتی برادرتان ازدواج کرد و دوباره همان کارها را انجام داد، یادتان می آید که مجردی اش هم همین بوده است و همه چیز را گردن همسر بیچاره برادرتان نمی اندازید!


5. وقتی کسی را در آب نمک می خوابانید، به این فکر کنید که ممکن است لطماتی که به احساسات و شخصیت و غرور او وارد می شود، خیلی بیشتر و جبران ناپذیرتر از بی شوهر ماندن شما باشد!



منبع این نوشته : منبع
قضاوت ,والدین ,همین ,برادرتان ,وقتی برادرتان ,والدینی داشتند

از سری یاداشتهای یهویی (11)

(1) شده تا به حال به کسی که بدون رویه قرص مصرف می کند تذکر بدهید که این کار ممکن است به او آسیب بزند و او جواب بدهد که: «تو ذهنت مریض است (یا «تو مریض قرصی هستی» مثلا) و وقتی قرص می بینی فقط به ضررهایش فکر می کنی. ولی من مثل تو نیستم و نگاهم به قرصها مثل خوراکی های دیگر است.»؟! نشده است؟! یاد هیچ گفتگوی دیگری هم نیفتادید که این روزها در جامعه مان خیلی می شنویم؟! 


(2) گفته بودم یکی از رویاهای کودکی ام که سالها است محقق شده تدریس است؟ گفته بودم چه قدر عاشق تدریسم و با هر درد و مشکلی که وارد کلاس شوم، همین که تدریس را شروع می کنم از یادم می رود و وقتی پایم را از کلاس بیرون می گذارم دوباره می آید؟ گفته بودم عاشق کلاسهای شلوغم هستم، مخصوصا آنهایی که در ساعت آف بین کلاسها هم دست از سرم برنمی دارند؟ گفته بودم گاهی از صبح تا بعدازظهر سر پا هستم و هی توضیح میدم و نکات مهم را روی تابلو می نویسم و دانشجوهایم را به چالش می کشم و اصلا هم خسته نمی شوم؟ خب، حالا می خواهم بگویم در مدرس بودن، فقط یک مرحله اش را دوست ندارم که هر ترم یک بار پیش می آید و الان هم همان مرحله است! وقتی نمرات را اعلام می کنم و مدام از دانشجوهایم پیامهایی دریافت می کنم که پر است از التماس نمره به سبکهای مختلف. یکی قربان صدقه می رود، یکی کل خاندانش را به خاک و خون می کشد، یکی قول جبران می دهد، یکی بزرگواری ام را به رخم می کشد، یکی ناله می کند که اگر این درس را بیفتد به موقع فارغ التحصیل نمی شود و یا پول شهریه ندارد، یکی می گوید تنها نمره بدش همین بوده است و... و من به یاد تمام جلساتی می افتم که خیلی جدی گوشزد می کردم که این درس درس سختی است و هر جلسه باید بخوانید و هر جلسه قبل و بعد از شروع درس از آنها می خواستم هر اشکالی دارند بپرسند و جوابم سکوت بود و یا نهایت یکی دو نفر بودند که همیشه سوال داشتند! آخر هم با این همه نمره های اضافه ای که فرصت به دست آوردنش را در اختیارشان می گذارم حداقل یک 9 هم نمی آورند که با یک نمره ارفاق پاس شوند. والا ما دانشجو بودیم اینها هم دانشجو هستند! بعد بگویید چرا وقتی یک دهه هفتادی پرتلاش می بینم ذوق مرگ می شوم!


(3) دیده اید گاهی در یک مراسم ختم، حتی موقع خاکسپاری، خواهرزاده یا برادرزاده یا عموزاده یا خاله زاده یا عمه زاده یا دایی زاده هایی پیدا می شوند که می گویند عزاداریم، سر تا پا هم مشکی می پوشند،  اما آن قدر دل و دماغ دارند که با هفتاد و هفت قلم آرایش در مراسم مزبور شرکت می کنند؟ این را چه طور؟ دیده اید که مثلا یک رسانه عمومی به خاطر کشته شده 32 سرنشین یک کشتی نفتکش، اعلام عزای عمومی کند، آن گوشه ی بالایش، نوار مشکی هم بزند، بعد لیسانسه ها و خنده بازار و... را پخش کند؟ 


(4) برای شما هم جالب است که در دنیای وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی، همیشه کسانی بیشترین خواننده و کامنتر را دارند که بیایند از جزء به جزء زندگیشان بنویسند و البته مشکل یا مساله ای هم وسط زندگی شان باشد. ... برای شما هم جالب است که در همه این وبلاگها یک عده هستند که کامنتهای طولانی کارشناسانه و حکیمانه ای می گذارند و کل شخصیت بلاگر را زیر سوال می برند و به او توهین می کنند و در آخر اعتقاد دارند که قصدشان دلسوزی و کمک و حرفهایشان منطقی و عقلانی و بدیهی است؟ این هم برایتان جالب است که غالبا این بلاگرها به این کامنترها جواب سربالا می دهند و مسخره شان می کنند و می گویند هیچ نیازی به کمک و دلسوزیتان نداریم و صرفا می خواستیم حرفهایمان را بنویسیم و خلاصه این که آن کامنتهای دلسوزانه هیچ تاثیری بر روند زندگیشان نمی گذارد اما کامنترها همچنان در جهت هدایت آنها تلاش می کنند؟ خب! همه اینها برای من جالب است اما جالبتر از همه این که بخشی از این کامنترها را آقایان همیشه در صحنه ای تشکیل می دهند که در هر وبلاگی از این دست، می آیند حرفهای خاله زنک را به دقت می خوانند و به طرز خاله زنکانه تجزیه و تحلیل می کنند و از حرفهای قبلی همان بلاگر و از وبلاگها و کامنتهای زنهای دیگر شاهد می آورند و... به نظرم باید یک واژه جدید به فرهنگ لغات ایرانی اضافه کرد: «عمو مردک!»


(5) این بند در همین دنیای مجازی، دو مخاطب خاص دارد! شاید هیچ کدام نباشند و نخوانند اما نگویم سر دلم می ماند! از این که کسی فکر کند (و مطمئن باشد) اگر فلان شرایط بود و می خواست می توانست مرا راضی کند که برخلاف حرفی که الان می زنم یا باوری که دارم عمل کنم، به معنی واقعی کلمه بیزارم! با چنین حرفی دارید مستقیما به من می گویید که یک آدم سست عنصر بی اراده هستم که همین جوری روی هوا حرف می زنم و خیلی راحت می شود نظرم و رویه ام را عوض کرد. بروید خودتان را اصلاح کنید! =)



+ رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...

+ من و دل بریدن از تو؟ چه محال خنده داری!


منبع این نوشته : منبع
دارند ,جالب ,همین ,نمره ,گفته ,کامنترها ,گفته بودم

از سری یاداشتهای یهویی (10)

(1) یک زمانی هم بود که بهار از هر مردی که می شناخت یک ویژگی خوب پررنگش را انتخاب می کرد و همه را کنار هم می گذاشت تا مرد ایده آل خودش را بسازد و می گفت کاش مردی بود با مجموع این ویژگیها! حالا از آن زمان خیلی گذشته است و من به این فکر می کنم که آیا می شود از این همه مردی که می شناسیم یک مرد همه چیز تمام در آورد؟! البته این سوال را در مورد زنها هم می شود پرسید! به نظرم این روزها، یک جوری شده ایم که هر چه قدر هم از هر مردی/ زنی که می شناسیم یک ویژگی خوب در بیاوریم باز برای ساختن یک مرد / زن ایده آل چیزهای زیادی کم داریم. به نظرم یک جوری شده ایم!
+ به قول حضرت حافظ: «آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست/ عالمی دیگر بیاید ساخت و از نو آدمی»


(2) چهارشنبه سین دفاع کرد که ورودی همان سالی بود که من قبول شده بودم. پنج شنبه میم دفاع کرد که یک سال بعد از من، در دانشگاه دیگری قبول شده بود. یکشنبه آقای نون دفاع می کند که ورودی سال بعد از من بود. من؟ هیچ! فقط غرغرانه هایم تمامی ندارد!
+ فرق «حسادت» و »غبطه» همان فرق «کوفتش بشود» و «خوش به حالش» است! خوش به حال سین و میم و نون!

(3) دو روز قبل از دفاع سین، به او گفتم اگر ده سال زودتر به دنیا آمده بودیم، حالا به جای این همه حرص خوردن، خانمانه عضو هیات علمی دانشگاه شده بودیم. مثل استاد فلانی و استاد فلانی که فقط ده سال از ما بزرگترند و به این راحتی و در این سن پایین عضو هیات علمی یکی از بهترین دانشگاههای کشور شده اند. سین گفت: خب آنها که خانم نیستند! من و تو اگر در فضای سنتیِ ده سال پیش از سال تولدمان به دنیا امده بودیم، بعد از دیپلم (یا نهایتا لیسانس) شوهرمان داده بودند و الان 4 تا بچه قد و نیم قد از سر و کولمان بالا می رفت! حق با سین بود! خدایا شکرت که ده سال زودتر به دنیا نیامدم! به سین گفتم مرسی که روشنم کردی و این حسرت زندگی ام را ازم گرفتی!

(4) من وقتی مشکلی داشته باشم که به هر دری می زنم حل نمی شود، حس می کنم خیلی خیلی تنها هستم؛ حتی اگر آدمهای همدل زیادی دور و برم باشند که هوایم را دارند!

(5) وقتی زیادی حالم گرفته باشد و نه زورم به کسی برسد که بخواهم سرش تلافی دربیاورم و نه دلم بیاید کسی را اذیت کنم، دیواری کوتاه تر از اتاقم پیدا نمی کنم تا همه دق دلی ام را سرش خالی کنم! آن وقت نتیجه می شود اتاقی شبیه خوابگاه پسران، بدون ته سیگار و با لباسهای دخترانه و عروسکهای پارچه ای!

(6) من اگر عروسی کسی را بهش تبریک بگویم و جواب بدهد ان شالله عروسی خودت، مثل فلانی از تبریک گفتنم پشیمان می شوم، اما وقتی به سین و میم و نون به خاطر دفاعشان تبریک گفتم و گفتند ان شالله دفاع خودت، قند توی دلم آب شد و حتی به سین و میم گفتم دست راستت روی سر من (به نون که نمی توانستم بگویم!). من هرگز از این که دختری که کوچکتر یا زشت تر یا نخواستنی تر یا هرچیزتر از من است شوهر می کند حرصم درنمی آید، اما همیشه از این که کسی از ترم پایینیها یا کسی با رزومه و نمرات پایین تر از من، قبل از من دفاع می کند، حرص می خورم! من هرگز و تحت هیچ شرایطی هیچ قدمی در راه جلب نظر کسی (با قصد خیر!) برنداشته ام اما همیشه و در هر شرایطی برای جلب نظر هر کسی که جلب نظرش می تواند به گرفتن مجوز دفاعم کمک کند تلاش زیادی کرده ام. خلاصه این که من دختر نابهنجاری هستم!

+ اگر حوصله غرغرهای یک دکتر پشت دفاع مانده را ندارید، بهتر است مدتی به این وبلاگ سر نزنید. چون می دانم تا مدتی همین آش است و همین کاسه و من ممکن است هر روز پست بگذارم و هی غر غر کنم! دیگر خود دانید.
+اولین بار است که کل یک پست «از سری یادداشتهای یهویی» را در یک روز نوشته ام و به جز مورد 1، همه ی بندها به هم ربط دارد.

منبع این نوشته : منبع
دفاع ,مردی ,گفتم ,تبریک ,فلانی ,خیلی ,استاد فلانی ,هیات علمی

چرا زن باید/ نباید شاغل باشد؟!

با این موضوع که اکثر ما خانم ها، سر کار رفتن را حق مسلم خودمان می دانیم و هزار و یک دلیل منطقی و غیرمنطقی هم برایش داریم کاری ندارم! هر چند این موضوع هم جای بحث و بررسی بسیار دارد. اما قصد من از نوشتن این پست چیز دیگری است.


حتما شما هم دیده اید مردهای خوش اشتهایی را که از همان ب بسم ا... به دنبال دختری می گردند که شاغل باشد و اصلا شغل و درآمد دختر جزء معیارهای اصلی ازدواجشان است! از آن طرف، مردهایی هم هستند که همین که دختری بگوید می خواهد سر کار برود می روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند. هر کدام از این دو دسته هم دلایل خودشان را دارند و حالا من دوست دارم این دلایل را بدون شعار دادن و طبق چیزی که واقعا ته دلشان می گذرد، بدانم!


البته تعداد خوانندگان آقا در این وبلاگ انگشت شمار است، اما شاید اگر خوانندگان خاموش و خوانندگان رهگذری هم به آنها اضافه شوند بد نباشد!


دوست دارم بدانم صرفه نظر از این که همسرتان شاغل هست یا نیست، میل قلبی تان در این مورد چیست؟ دوست دارید شاغل باشد یا نباشد؟ اگر مجرد هستید قلبا دوست دارید با دختر شاغل ازدواج کنید یا غیرشاغل؟ چرا؟ برای من پاسخهایتان به این «چرا» مهم و جالب است، نه این که غالب مردها همسر شاغل دوست دارند یا غیرشاغل! =)


خانمها هم شاید بتوانند به این سوال از دید همسر، پدر، برادر و خواستگارها و بقیه مردهای دور و برشان جواب بدهند. البته منظور من دیدگاه آقایان در مورد اشتغال یا عدم اشتغال همسر خودشان (یا همسر آینده شان) است نه به طور کلی در مورد اشتغال زنان!


+ بعدا نوشت: حتی اگر به این سوال به صورت خصوصی یا ناشناس هم جواب بدهید قبول است!


منبع این نوشته : منبع
شاغل ,دوست ,اشتغال ,همسر ,خوانندگان ,مورد ,مورد اشتغال ,دوست دارید ,دوست دارم ,شاغل باشد

از سری یاداشتهای یهویی (12)

(1) دلم می خواهد از آنهایی که هی مطالبی می نویسند یا حرفهایی می زنند که با عبارت «ایران تنها کشوری است که...» یا «فقط یک ایرانی می تواند...» شروع می شود و قطعا ادامه امیدوارکننده ای هم ندارد، بپرسم تا به حال به چند کشور سفر کرده اند و در هر کشور چه قدر مانده اند و چند استان و شهرش را دیده اند و چه قدر با مردمش حشر و نشر کرده اند و اصلا زبانشان در حدی قوی هست که بتوانند ارتباط دوجانبه موثری با مردمی که به زبان دیگری حرف می زنند، برقرار کنند؟! به نظرم بد نیست اگر هر کسی، حتی اگر بی سواد باشد، دو واحد «روش تحقیق» اساسی پاس کند تا بفهمد حتی با علمی ترین پژوهشها هم نمی شود این قدر قطعی قضاوت کرد!


(2) نمی دانم وقتی می گویند بی خیال غصه ها شو و به زندگی لبخند بزن منظورشان چیست! باورم نمی شود از من می خواهند بی خیال غصه هایی شوم که تو تجسم روشن آنهایی! هیچ لبخندی، به زندگیِ بدون تو نمی ارزد. باش... خوب باش... خوب شو.... جان من خوب شو... =(

+ خودت نبوده‌ای اما، دمی نبوده نباشد/ غمت به جای تو در دل... عجب عذاب قشنگی! (محسن محمدی). لطفا در این مورد سوال نپرسید! =)


نتیجه تصویری برای چندی است خـو گرفتـه دلم با ندیدنت عمری نمانده است الهــی ببینمت...


(3) هیچ وقت شده در حالی که دارید کسی را به خاطر انجام کار یا داشتن باوری مسخره می کنید و احمق می نامید، یک لحظه احتمال بدهید که شاید کسی که اشتباه و حماقت می کند خودتان باشید؟!


(4) لیپمن یک فیلسوف امریکایی است که برنامه ی جالبی برای آموزش تفکر به بچه ها طراحی کرده است. در این برنامه، تفکر سه بعد دارد: انتقادی، خلاق و مراقبتی. بعد مراقبتی از همه جالب تر است! تفکر مراقبتی یعنی این که من در عین این که ممکن است با حرفها و باورهای تو مخالف باشم، اما به تو و باورهایت  توجه می کنم و اهمیت می دهم و از احساسات و شخصیت تو مراقبت می کنم و به تفاوتهایمان احترام می گذارم.  یعنی فرایند گفت و گو و بحث در مورد تفاوتها  و تلاش برای حل اشتراکی مسائل، برایم مهم است و نسبت به این فرایند توجه خاصی دارم و از آن مراقبت می کنم. لیپمن می گوید تفکر بدون بعد مراقبتی چیزی کم دارد، ناقص است، تفکر درست و حسابی نیست. می آیید با هم قرار بگذاریم وقتی داریم منتقدانه فکر می کنیم و حرف می زنیم، همه تلاشمان را بکنیم که مراقب مخاطبمان و فرایند گفتگویمان هم باشیم؟!


+ پست قبلی چیز زیاد مهمی نیست!در مورد تلاشهایم در راستای تحقق امکان دفاع (همراه با غرغرانه هایم) است و احتمالا برای شما حوصله سربر باشد. اما نمی دانم چرا دلم می خواهد این لحظات را برای خودم ثبت کنم و بنابراین تا روز دفاعم، حتی اگر صد سال دیگر باشد، هی از این جور پستهای نیمه خصوصی می گذارم. بهتر از این است که هی به جانتان غر بزنم!


منبع این نوشته : منبع
تفکر ,مراقبتی ,فرایند ,کرده ,مورد

اما زندگی فیلم ایرانی نیست!

در فیلمهای ایرانی، آدمها در نگاه اول عاشق می شوند، تا آخر پای عشقشان می مانند، به هم می رسند، خوشبخت می شوند و به قول قصه های قدیمی، سالیان دراز به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کنند.


در فیلمهای ایرانی، محال است عشق یک طرفه ای وجود داشته باشد و حتی اگر هم باشد قطعا دو طرفه خواهد شد و اگر هم نشود، بلافاصله فرد عاشق با مورد بهتری آشنا می شود که به شدت او را دوست دارد و همین باعث می شود فورا معشوق قبلی را به طور کامل از ذهنش پاک کند و با فرد جدید سالیان دراز به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنند.


در فیلمهای ایرانی مهم نیست که یکی پولدار است و یکی فقیر، یکی تحصیلکرده است و یکی بی سواد، یکی جدی و معقول و متین است و یکی جُل و بی وقار و یک جوری، یکی از خانواده ای اشرافی و بااصل و نسب است و یکی از خانواده ای معمولی، یکی مذهبی و مقید است و یکی بی اعتقاد و بی قید. کافی است دو نفر همدیگر را بخواهند و آن وقت علیرغم همه این تفاوتها با هم خوشبخت می شوند و سالیان دراز به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکنند (و نصیحتهای همه سرد و گرم روزگار چشیده ها هم زیر سوال می رود.)


در فیلمهای ایرانی مهم نیست که طرف دزد است،  کلاهبردار است، قاتل است، سابقه دار است، دروغهایی به بزرگی فیل گفته است یا هر چیز دیگری. مهم این است که همه ی این کارها را به خاطر فلانی کرده است و فلانی به پاس این همه کاری که به خاطرش شده چشم روی همه اشتباهاتش می بندد و با او می ماند و او هم قول می دهد دیگر تکرار نشود و دیگر هم تکرار نمی شود و سالیان دراز به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کنند.


در فیلمهای ایرانی، طرف معتاد است که باشد، بیماری لاعلاج واگیردار دارد که داشته باشد، روانی است که باشد، خیانت کرده است که بکند، زن دوم گرفته است که بگیرد، مهم این است که فلانی را دوست دارد و همین دوست داشتن باعث می شود با هم ازدواج کنند و سالیان دراز به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنند.


در فیلمهای ایرانی، یک پسر عاشق یک دختر می شود و کلی رفتارهای تابلو نشان می دهد و تابلو حرف می زند و یک جوری است که خنگ ترین افراد دنیا هم می فهمند چه خبر است، بعد وقتی تصمیم می گیرد راز دلش را به دختر بگوید و دست و پایش را گم می کند و سرخ می شود و به لکنت می افتد دختر خنگولانه نگاهش می کند و اصلا و ابدا حتی حدس هم نمی زند که ممکن است این پسر بخواهد خواستگاری یا ابراز علاقه کند تا بتوانند سالیان دراز به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنند.


در فیلمهای ایرانی، پدرزنها هر چه از دهانشان در می آید به دامادهایشان می گویند و از آنها بیگاری می کشند و تحقیرشان می کنند و کلی منت سرشان می گذارند و اصلا جزء بنی آدم حسابشان نمی کنند و... ولی باز دامادها عاشق زنشان هستند و او را می پرستند و رفتار بد پدرزنشان هیچ تاثیری روی رفتار آنها با خانم ندارد و حتی محض رضای خدای یک غر کوچک هم نمی زنند که چرا پدرت این را گفت یا این طور رفتار کرد و به این ترتیب معلوم است که سالیان دراز به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کنند.


در فیلمهای ایرانی، حتما حتما حتما حتما تعداد دختر و پسرهای مجرد برابر است  و هیچ کس نه مجرد می ماند و نه می خواهد مجرد بماند و در نهایت، هر پسری با دختر مورد نظر خودش ازدواج می کند و می روند سر خانه و زندگیشان و سالیان دراز..............................................................................................




منبع این نوشته : منبع
دراز ,فیلمهای ,سالیان ,زندگی ,خوبی ,خوشی ,سالیان دراز ,فیلمهای ایرانی، ,زندگی کنند ,حتما حتما ,دوست دارد