سعی کردم درد را از آن طرفی بنویسم که درد نیست... نشد...

نزدیک تر بیا و مرا تماشا کن. از «نزدیک تر از رگ گردن» هم نزدیک تر. به من بگو جنس آن دل شکستگی که تو را نزدیک می کند چیست. به من بگو اما نشانم نده. می دانم همیشه حادثه بدتری در راه است تا نشانم دهی عمق شکستگی یک دل تا کجا می تواند باشد... و من دیگر هرگز به این فکر نخواهم کرد که خرده های دلم، بیش از این نمی تواند خرد شود!


 پس لطفا قدری نزدیک تر بیا و مرا تماشا کن! این منم؛ در همین روزهای سنگ و شیشه ای... در همین شبهای شعرهای ناتمام... این منم... یادت هست؟!


در بی وزن ترین گذر بی زمان، در ناکجاآبادی دور از اندیشه، همچون نسیمی سبک در وزیدن بودم که اطلاق محض وجودت مرا در آغوش گرفت و بی خبر به سمت تاریکی پرتاب کردم... من هست شدم... هستی یافتم و دیگر در آغوش تو نبودم! این اولین بهانه من برای گریستن بودم. 


گفتی که از رگ گردن به من نزدیک تری و من که معنای بعد و قرب را نمی فهمیدم، تو را در خودم فرض کردم. خیال کردم در لبهایم لبخند می زنی، در دلم عاشق می شوی، در چشمهایم اشک می ریزی، در قلبم می تپی، در رگهایم جریان داری، در سرم اندیشه می شوی، در دستهایم نوازش می کنی، در پاهایم راه می روی... اما تو نبودی... و شاید این آخرین بهانه ام برای گریستن باشد...


چه بیهوده انتظار داشتم تو... وجود محض مطلق... که وسعت دنیای ما برایت در یک «کن فیکون» خلاصه می شود... برای این آگاهی تلخ... آگاهی از نبودنت در من... چاره ای بیندیشی...


نه... این یک خیال نیست... یک درد است. می فهمی؟ یک درد. دردی که روز اول در سرم وزیدن گرفت، پیچ و تاب خورد... خودش را به در و دیوار قلبم کوبید، چرخ زد، گوشه ای از خودش را در گلویم جا گذاشت؛ مثل سدی که در برابر طوفان می سازند... بعد دوباره به سرم برگشت، در همه دالانهایش سرک کشید و هیچ سلولی نتوانست آن را در خودش حبس کند. و سرانجام به این جا رسید... نگاه کن... به چشمهایم نگاه کن... رسید به چشمهایم و نتوانست بیش از این تاب بیاورد... سدی که در گلویم ساخته بود شکست... همه زندگی ام را آب برد... همه زندگی ام را... حتی تو را که چیزی فراتر از زندگی ام بودی...


گفته بودی به دلهای شکسته نزدیک تری... منظورت این بود که «از رگ گردن نزدیک تر» هم نزدیک تر؟!... آن حجمی از شکستگی که تو می گفتی چه قدر بود؟! بیش تر از تکه تکه شدن یک بغض؟! برای چه نزدیک تر می شوی؟ تا ریزترین خرده های دلی را که شکسته است جمع کنی و با خودت ببری؟ تا دست بکشی روی خراش عمیقی که به قول سهراب همیشه روی گونه ی احساس هست؟ یا این که سنگ بشوی و این تکه تکه ها را خرد کنی... نرم کنی و از نو بسازی؟


ببین... هر چه باشد من... دست کم در حوالی شناسنامه ام... آن قدر مسلمان تر از دکارتم، که بی آن که برای باور به بودنم خودم را به ورطه شک پرتاب کنم، می فهمم که چیزی به اسم فریب در تو نیست و نمی تواند باشد... اما اینها همه به من کمک نمی کند تا مفهوم فاصله و دلشکستگی را... آن گونه که تو می گویی... بفهمم. 


لطفا این بار، قدری نزدیک تر بیا که در فهم من بگنجد و دلشکستگی را با متراژ من بسنج! 


من.. منی که همیشه از علوم زیستی بیزار بوده ام... هیچ وقت حتی «وجود» رگ را در گردنم حس نکرده ام؛ چه رسد به این که به آن فکر کنم و نزدیکی اش را بفهمم... لطفا یک جور دیگر به من نزدیک باش... یک جور دیگر نزدیک تر بیا و مرا تماشا کن... دوباره یک درد دارد در سرم وزیدن می گیرد. این بار تو بیا و جوری مرا در آغوش بگیر که حساب کار دست همه ی دردهای دنیا بیاید! 


اگر مرا از نزدیک تر تماشا کنی... می بینی که من برای این همه درد کمم... برای این همه شکستن... این همه تکه تکه شدن... و تو... از همین فاصله که من می بینمت... برای این همه تماشا کردن از دور... خیلی حیفی ... خیلی...


مرا از نزدیک تر تماشا کن...


منبع این نوشته : منبع
تماشا ,چشمهایم ,خودش ,زندگی ,آغوش ,وزیدن ,برای گریستن ,قدری نزدیک ,تواند باشد